!شهرِ فضول ها
(میدونستید هر روز یه فضول به جمع فضول ها اضافه میشه!؟ ؛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عجب آدمایی پیدا میشنا! یکی نبوده جای من به این یارو بگه: تو که راست میگی! ولی خودمونیم زرنگ بوده ها
***مـــــــــــــــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم*** تشکر : از همه ممنون برای دعا هاشون خدارو شکر امیر کوچولو بهوش اومده
+ :چند روزی نیستم گفتم که گفته باشم!
خر هم خرهای امروزی (کنایه بود، اگه فهمیدین منظورم چیه!
******************************مهم:******************************** سلام بچه ها امروز یه کامنت برام گذاشتن که امیر کوچولو،البته من بهش میگم کوچولو چون جای داداش کوچولومِ حالش خوب نیستُ رفته تو کما! از همتون میخوام براش دعا کنید مرسی ***************************************************************** به نظرتون فضول ها جمعه ها تو شهرشون چه خبره؟! گزینه ها: خوش گذرونی میرن مهمونی خونه داری و کار ورزش دعوا یا فضولی نظر شما چیه؟! اگه گفتید فضول ها چندتا گوش دارن؟! طبق تحقیقات من دوتا حالا شما هم تحقیق کنید شاید بیشتر داشته باشن پدر خوشحال شد و پرسید : مرد جوان گفت : پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت : با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : مادرش لبخند زد و گفت : چون تو پسر او نیستی . . . !
باتشکر: واقعا از همه ممنونم بخاطر هم فکریتون
چطورین دوستان؟! خوبی؟ غرض از مزاحمت، دوشنبه ۱۸ اردیبهشت تفلد بهترین دوستمِ و من میخوام بهش تبریک بگم یه جمله زیبا میخوام که روز تفلدش تو کارت پستالی که بهش میدم بنویسم اگه میشه زیباترین جمله ای که دراین مورد شنیدین رو بهم بگید مرسی اضافه میکنم: بابا این دوستم دختره کشتین منو آبرو آدمو میبرین ۸ ساله باهم دوستیم آخه کدوم پسری رو ۸ سال میشه تحمل کرد چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد . دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست . واقعا نمیدونم به بعضیا چی بگم!!! معلوم شد که قورباغه ناشنواست. پیام اخلاقی شو ننوشته بود من خودم میگم! گاهی بهتره به حرف دیگران گوش ندی! شاید به نفعت نباشه مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. رهگذررو به مرد دروازه بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است." عرض ادب و احترام اینجانب سحرِ فضول با تمام احترامات از رویِ ناچاری ولی از ته قلب بهترین آرزو هارو براش دارم هرکی خواست بره تبریک بگه ولی خودمم دو روز دیر کردم مغازه دار میگه : سلیمان به مورچه گفت : مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی سلام تشکر از اونایی که عیدُ تبریک گفتن برای همه بهترین آرزوها رو دارم از خدا میخوام که همه سال خوبی رو داشته باشید و به همه ی آروزهاتون برسید دوستان چطورید؟! از خونتون چه خبر!؟ زیر و رو شده یا هنوز مشغولید!؟ مامانا حسابی حالتونُ گرفتن یا نه!؟ خب از آپ نشدنا کاملاً میشه به این موضوع پی برد که همچنان درحال رسیدگی به اوامر مامان جون هستید! منم باید این چند روز باقی مانده سال رو دور از جون مثل ... (صامت+مصوت+صامت= خَر خب حالا از طرف ستاد فرا رسیدن بهار بهتون روحیه میدم! به فکر عیدی باشید پیش پیش عید و بهار رو به همتون تبریک میگم از همتون عیدی میخوام یادتون بره دیگه میشید رفیق بی معرفت من به همه ی دوستام عیدی میدم یا قبل عید یا بعدش! ولی بهترین عیدیِ من به شما آرزوی یه سال خوب واسه همتونِ شاید قبل عید یه غافلگیری واسه همه داشته باشم واسش رمز میذارم از الانم هر کی خواست بگه رمزشُ میدم تا بعد بیاد ببینه (البته گفتم شاید پس اگه اون اتفاقی که میخوام نیوفته غافلگیری هم اتفاق نمیوفته اضافه شد: (اتفاقی که منتظرش بودم نیوفتاد،اول سال ۹۱ که برام بد بود امیدوارم تا آخر همین نباشه این چند روزِ آخر سال بهتون خوش بگذره دست به آتیش نزنید اوف میشید مثل همیشه تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد. شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. در نگاهش چیزی موج میزد، انگار که با نگاهش نداشتههایش را از خدا طلب میکرد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد... پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین کره بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود/ پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود. تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه ( مولانا) مردی چهار پسر داشت.
آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .... پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده. پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن....
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین... و پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها... پر از زندگی و زایش! مرد لبخندی زد و گفت: اگر در " زمستان" تسلیم شوید، مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند! سلام وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای اگه بدونی چه خوبه وقتی برف میاد الان سه روزِ که هوا ابریِ و دو روزِ که داره برف میاد ولی چه برفی من میخوام برم برف بازی بابا یکی نیس بگه آخه مگه زمستون بدون برف بازی، حداقل یه پیست اسکی هم نمیتونیم بریم عقده نشه آخه اینم زندگی ما داریم هرکی امسال برف دید قربون همه دوستان فرشته پاسخ داد : فرشته پاسخ داد : جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: گفت: بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: گفت: عارف گفت: .... آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن : تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، یادم می آید وقتی نوجوان بودم، بک شب با پدرم در صف خرید جلوی ما یک خانواده پر جمعیت ایستاده بود. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، دوتادوتا پشت پدر و مادرشان،دست همدیگر را گرفته بودند و وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند،متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: متصدی باجه قیمت ها را گفت. پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید: متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی با هم نجوا کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماٌ فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! » مرد که متوجه موضوع شده بود، محجوبانه گفت: « متشکرم آقا ». پدر خانواده مرد شریفی بود، ولی در آن لحظه اینکه بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، یکی از دوستانم به نام پل، یک اتومبیل به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید، هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد، متوجه پسر بچه ی شیطانی شد که دور و بر اتومبیل نو و براقش قدم می زند و آن را تحسین می کرد. پل به او نزدیک شد و پسرک پرسید:« این اتومبیل مال شماست، آقا؟ » پل سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: پسر متعجب شد و گفت: پل فکر کرد کاملاً می داند پسر چه آرزویی می خواهد بکند او می خواست آرزو کند ای کاش او هم همچو برادری داشت. اما آنچه پسر گفت، سراپای پل را لرزاند. «ای کاش من هم یک همچو برادری بودم!»...پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با انگیزه ای آنی گفت: « اوه بله، خیلی دلم می خواهد » در راه پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: پل لبخند زد. او خوب می فهمید که پسر چه می خواهد بگوید.او می خواست به همسایگانش نشان دهد که با چه اتومبیل بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل در اشتباه بود. پسر گفت: « بی زحمت نزدیک آن پله ها نگه دارید ».پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیز بر نمی گشت. او برادر کوچک افلیجش را کول گرفته بود. سپس او را روی پله ی پائینی نشاند و به طرف اتومبیل اشاره کرد: پل در حالی که اشک گوشه ی چشمش را پاک می کرد، از اتومبیل پیاده شد پسر بچه را در صندلی جلویی اتومبیل نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند. راهب پیر چشمانش بسته،چهازانو،دست ها بر دامن،سر در جیب تفکر،کنار جاده نشسته بود. به ناگاه رشتهِ افکارش با صدای خشن یک سلحشور سامورایی پاره شد:"ای مرد پیر!جهنم چیست و بهشت کدام است؟" نخست،گویی راهب چیزی نشنید. اما به تدریج چشم هایش ار باز کرد.با دیدن سلحشور، که بیصبرانه منتظر جواب در مقابلش ایستاده بود،تبسم ملایمی در گوشهِ دهانش پدیدار شد و سرانجام جواب داد: "ژولیده ای چون تو،با دست و پای آغشته به چرک و کثافت، موهای شانه نخورده، نفس بد بو، شمشیر زنگ زده، با لباس های مسخره، تو می پرسی جهنم چیست و بهشت کدام است؟" سامورایی دشنامی شرم آور بر زبان راند.سپس شمشیرش را بیرون کشید و بالای سر راهب بلند کرد. رخسارش به رنگ خون درآمده بود و رگ های ورم کردهِ گردنش، خبر از عزم جزم او در جدا کردن سر راهب می داد. "جهنم این است!" راهب پیر این را به نرمی گفت و شمشیر سامورایی به آرامی فرود آمد. لحظه ای بیش طول نکشید که وجود سامرایی به خاطر جرأت این موجود نجیب، موجودی که حیاتش را به خاطر آموختن درسی به او به مخاطره انداخته بود،سرشار از حیرت و عشق شد. او شمشیرش را روی زمین گذاشت و چشمانش پر از اشک حق شناسی شد. راهب گفت : مردی برای اصلاح سر و صورتش در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت میکردند. وقتی به موضوع "خدا "رسیدند. آرایشگر گفت: مشتری پرسید: آرایشگر: مشتری لحظه ای فکر کرد، آرایشگر کارش را تمام کرد و به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد "می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند." آرایشگر با تعجب گفت: "چرا چنین حرفی می زنی؟ مشتری با اعتراض گفت: " نه! آرایشگرها وجود ندارند، " نه، آرایشگرها وجود دارند! مشتری تأیید کرد:" دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. آدما چند دسته اند؟! خوبن یا بد ؟ مهربونن یا سنگدل ؟ دل رحمن یا بی رحم ؟ دلسوزن یا بی احساس ؟ با معرفتن یا بی معرفت ؟ به نظر شما ظاهر و باطن آدما یکیه؟! چند روز پیش که داشیم با دوستم برمیگشتیم خونه وقتی سوار مترو شدیم یه خانوم با بچه اش کنار ما نشستن،یه کم تا مترو راه بیفته طول کشید. نمیدونم تاحالا مترو سوار شدینو دستفروشاشو دیدین یا نه،ولی به بعضیاشون اصلا نمیاد که به این کار و پولش نیازی داشته باشن،راستش بعضیاشون از من خیلی خوش تیپ ترن. بگذریم اون خانومی که بابچه اش کنار ما نشسته بودم یکی از دستفروشا بود ولی اون جزوء اون بعضیا که گفتم نبود. وقتی قطار حرکت کرد اون خانوم میخواست تا بره و جنساشو بفروشه ولی پسر کوچولوش نمیخواست که مامانش از پیشش بره، ولی با دو تا شکلاتی که یکی از خانوما به پسر داد تا سرش گرم بشه مامانش رفت. یه کم که گذشت پسر کوچولو که از صبح با مامانش بود و خیلی خسته شده بود خوابش گرفته و چشماش بسته شد،همش سرش می افتاد و بیدار می شد و دوباره صاف می شست. دوستم کنارش نشسته بود و من روبه روش، دلم سوختو از دوستم خواستم که سر پسر کوچولوُ بذاره رو پاش تا راحت بخوابه، ولی دوستم گفت به من چه ربطی داره ... خیلی جا خوردم، ولی من از حرف دوستم خیلی ناراحت شدم چون دلش برای اون بچه اصلا نسوخت، واقعاٌ آدما اینطورین ؟! دیگه حرفی ندارم ولی واقعاً آدما اینطورین ؟؟!!!! چرا ما آدما دیگه باهم مهربون نیستیم؟؟؟ به شما یک جسم خواهند داد. ممکن است از آن خوشتان بیاید یا بدتان، در هر صورت این تنها جسمی است که این بار درتمام عمر خواهید داشت. شما درس هایی خواهید گرفت. شما در این مدرسهء غیررسمی تمام وقت به نام زندگی ثبت نام کرده اید در این مدرسه هر روز برای یادگیری درس ها فرصتی تازه خواهید داشت. ممکن است از این درس ها خوشتان بیاید یا آنها را نا مربوط و احمقانه بدانید. اشتباه وجود ندارد،فقط درس است. آزمایش هایی که اگر نتیجه هم ندهند،رشد فرآیندی از آزمون ها و خطا هاست،یک آزمایش است. درست مثل آزمایشی که نهایتاً به نتیجه می رسد،بخشی از این فرآیند است. درس ها آن قدر تکرار می شوند،تا آموخته شوند. هر درسی به اَشکال مختلف آن قدر به شما عرضه می شود تا بلاخره آن را یاد بگیرید. وقتی یاد گرفتید ،به سراغ درس بعدی خواهید رفت. یادگیری درس ها تمامی ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که درسِ مخصوص خودش را نداشته باشد. تا وقتی زنده اید،درس هایی هم برای یادگیری هست. "آن جا" بهتر از "این جا" نیست. وقتی "آن جا"برای تان تبدیل به "این جا" شود،به سادگی "آن جا" ی دیگری خواهید یافت،که بار دیگر بهتر از "این جا" به نظر خواهد رسید. دیگران صرفاً آینه های شما خواهند بود. محال است در کسی چیزی را دوست بدارید یا از آن بدتان بیاید،مگر این که آن چیز بازتابی باشد از چیزی که در خودتان دوست یا نفرت دارید. این که از زندگی تان چه چیز بسازید، بستگی به خودتان دارد. شما همهء ابزارها و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید. این دیگر با خودتان است که با آنها چه کنید. انتخاب با شماست. پاسخ ها در وجود خودتان نهفته است. پاسخ به سوالات زندگی در وجود خودتان نهفته است. کافی است "نگاه کنید"،"گوش کنید" و "اعتماد کنید".
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره...
به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همین
دوستون دارم
درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید.
ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.
خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست،
خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد
تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.
آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد
و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.
چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.
خولی هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.
صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟
خولی گفت: نر.
صاحب خر گفت: این خر ماده است.
خولی هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود.
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
- می خواهم ازدواج کنم .
- نام دختر چیست ؟
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند .
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود .
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم .
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .
عجب مامان و بابا ای بودنا!![]()
فکر کنم بیچاره از دوگانگی گذشته و به چندگانگی رسیده![]()
![]()
![]()
امیدوارم زور تولد منم این جمله ها یادتون باشه![]()
سلام![]()
![]()
خوش میگذره؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و![]()
دوستون دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت : براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام .
مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت :
زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .
می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت .
صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند : چطور برخواست ؟!
پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .
می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…
![]()
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.
اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند:
که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.
سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.
هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:
مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟
در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.![]()
![]()
![]()
این داستان یکم طولانی ترِ ولی به نظر من ارزش خوندن داره
هرکی دوست داشت بقیه شو بخونه
هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت.
اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.
گاهی مدتها طول میکشد تامردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند.
در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و
در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود.
ادامـــه مطلب
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!
سلام![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولد یه دونه دکترِ مهربونِ خودم رو تبریک میگم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دکتر دوست داریم![]()
![]()
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد .
پولِ خردها را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد .
با ذوق گفت :
ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .
به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !
سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.
در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم .
خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و
سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم ."
(( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
عید رو به همه تبریک میگم
دوستون دارم![]()
سلام![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) کار کنم![]()
![]()
خستگی تون دربره!![]()
![]()
![]()
،من که از بی معرفتا خوشم نمیاد پس دیگه پیشتون نمیام
حتی اگه بیاید کلی التماس کنید![]()
![]()
![]()
![]()
(
فکر کنم این از همه بهتره نه)![]()
![]()
)
)
و خیلی شیطونی نکنید![]()
![]()
![]()
![]()
دوستون دارم![]()
![]()
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....
تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید،
روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت،
دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود،
او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست،
آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
انگار با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد داخل فروشگاه رفت. چند دقیقه بعد....
پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و
در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و
برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد:
یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت.
او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
این گره بگشوندنت دیگر چه بود
ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است.
که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!
شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید:
همه حاصل انچه هستند که در لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید و
فقط در انتها نمایان میشود،
وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
امید شکوفایی " بهار" ،
زیبایی " تابستان "
و باروری " پاییز " را از کف داده اید!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی هرچی میاد انگار نه انگار، اثری از خودش بجا نمیذاره ![]()
زمستون میشه ![]()
که بصورن انبوه برف ببینیم ![]()
، بگیم نه امسال هم زمستون بود حالا ![]()
![]()
(این یکی از تیکه کلام های دوستان بود)
جای ما رو هم خالی کنه ![]()
![]()
![]()
دوستون دارم![]()
![]()
در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.
از یکی از فرشتگان می پرسد :
"این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟"
فرشته پاسخ می دهد :
"این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود".
مرد گفت :
"چه جالب آن ساعت کیست؟!"....
"مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است."
- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟
ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
- خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.
چه می بینی؟
آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
خودم را می بینم !
دیگر دیگران را نمی بینی !
شیشه
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته
و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.
تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری
بلیط سیرک ایستاده بودیم.
به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند.
همگی مؤدب بودند.
با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند،
صحبت میکردند.
مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
« چند عدد بلیط می خواهید؟»
پدر جواب داد:
« لطفاٌ شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای ما ».
«ببخشید، گفتید چه قدر؟»
و روی زمین انداخت.
پیش بچه هایش شرمنده نشود،کمک پدرم را قبول کرد.
من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
« برادرم به عنوان عیدی به من داده است».
« منظورتان این است که برادرتان ایت اتومبیل را مجانی، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ وای ای کاش...»
« می خواهی باهم در اتومبیل گشتی بزنیم؟»
« آقا، می شود خواهش کنم که به طرف خانه ی ما بروید؟»
« آن جاست جیمی، می بینی؟ درست همان طوری است که برایت تعریف کردم. برادرش عیدی به او داده و او دیناری بابتش پرداخت نکرده. یک روزی من هم همچو اتومبیلی به تو هدیه خواهم داد. آن وقت می توانی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه ها را، همان طور که همیشه برایت شرح می دهم، ببینی ».
" و بهشت این است...".
به آرایشگاه رفت.
" من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد "
" چرا باور نمی کنی؟"
" کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندا رد.
به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟
اگر خدا وجود داشت،
نباید درد و رنجی وجود می داشت.
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که
اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد. "
اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
مشتری از مغازه بیرون رفت.
در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
و به آرایشگر گفت:
من این جا هستم، من آرایشگرم.
من همین الان موهای تو را کوتاه کردم."
چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است،
با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد."
موضوع این است که
مردم به ما مراجعه نمی کنند."
برای همین است که این همه
درد و رنج در دنیا وجود دارد."
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه میخوای خودت بیا اینجا بشین !!!![]()
چطور دلش اومد این حرفو بزنه !؟
من جامو باهاش عوض کردمو وقتی خواستم سر پسرو رو پام بذارم بیدار شدو صاف نشست ،نمیخواست اون طوری بخوابه چون مامانش پیشش نبود![]()
اون یه بچه یِ پاک و معصوم بود حتی اگر لباسای تمیزی نداشت یه قلب پاک داشت.![]()
من از وقتی هفت ساله بودم مامانم پیشم نبود ولی همیشه خواستم با همه مهربون باشم و هر کاری از دستم بر میاد براشون انجام بدم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بچه ها بیاین باهم مهربون باشیم![]()
![]()
دوستون دارم![]()
| MisS-A |
