تبليغاتX
!شهرِ فضول ها


!شهرِ فضول ها

(میدونستید هر روز یه فضول به جمع فضول ها اضافه میشه!؟ ؛

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود که تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره...
به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
 

                 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

عجب آدمایی پیدا میشنا!

یکی نبوده جای من به این یارو بگه: تو که راست میگی!

ولی خودمونیم زرنگ بوده ها


                                    ***مـــــــــــــــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم***

تشکر :

از همه ممنون برای دعا هاشون

خدارو شکر امیر کوچولو بهوش اومده

 


                + :چند روزی نیستم گفتم که گفته باشم!
                   همین
                   دوستون دارم

تاريخ یکشنبه 1391/02/24سـاعت 10 نويسنده سحر| |

روزی خولی از راهی می گذشت.
درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید.
ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.
خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست،
خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد
تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.
آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد
و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.
چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.
خولی هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.
صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟
خولی گفت: نر.
صاحب خر گفت: این خر ماده است.
خولی هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود.


خر هم خرهای امروزی

(کنایه بود، اگه فهمیدین منظورم چیه!)


******************************مهم:********************************

سلام بچه ها

امروز یه کامنت برام گذاشتن که امیر کوچولو،البته من بهش میگم کوچولو چون جای داداش کوچولومِ

حالش خوب نیستُ رفته تو کما!

از همتون میخوام براش دعا کنید

مرسی

 *****************************************************************

تاريخ جمعه 1391/02/22سـاعت 12 نويسنده سحر| |

037cd19d3587a49abf1615495f22582e.gif

به نظرتون فضول ها جمعه ها تو شهرشون چه خبره؟! 

گزینه ها:

خوش گذرونی

میرن مهمونی   

خونه داری و کار 

ورزش       

دعوا                

یا فضولی                   

نظر شما چیه؟!    

تاريخ جمعه 1391/02/22سـاعت 11 نويسنده سحر| |

 

اگه گفتید فضول ها چندتا گوش دارن؟!  

طبق تحقیقات من  

دوتا  

حالا شما هم تحقیق کنید  

شاید بیشتر داشته باشن  

تاريخ پنجشنبه 1391/02/21سـاعت 12 نويسنده سحر| |

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت :
-  می خواهم ازدواج کنم .

 پدر خوشحال شد و پرسید :   
-   نام دختر چیست ؟

مرد جوان گفت :
-  نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند .

پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :
-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود .

با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم .

مادرش لبخند زد و گفت :
-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .

چون تو پسر او نیستی . . . !


 
عجب مامان و بابا ای بودنا!
فکر کنم بیچاره از دوگانگی گذشته و به چندگانگی رسیده

تاريخ چهارشنبه 1391/02/20سـاعت 22 نويسنده سحر| |

 

باتشکر:

واقعا از همه ممنونم بخاطر هم فکریتون
امیدوارم زور تولد منم این جمله ها یادتون باشه

 


سلام

چطورین دوستان؟!

خوبی؟خوش میگذره؟

غرض از مزاحمت، دوشنبه ۱۸ اردیبهشت تفلد بهترین دوستمِ

و من میخوام بهش تبریک بگم

یه جمله زیبا میخوام که روز تفلدش تو کارت پستالی که بهش میدم بنویسم

اگه میشه زیباترین جمله ای که دراین مورد شنیدین رو بهم بگید

مرسی
و

دوستون دارم


اضافه میکنم:

بابا این دوستم دختره

کشتین منو

آبرو آدمو میبرین

۸ ساله باهم دوستیم

آخه کدوم پسری رو ۸ سال میشه تحمل کرد

 

 

 

تاريخ پنجشنبه 1391/02/14سـاعت 10 نويسنده سحر| |

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد .
صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت : براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام .
مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت :
زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .

 می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی  برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت .

چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .
صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند : چطور برخواست ؟!
 پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .

دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .
می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…

تاريخ پنجشنبه 1391/02/14سـاعت 9 نويسنده سحر| |

 

واقعا نمیدونم به بعضیا چی بگم!!!

 

 

تاريخ سه شنبه 1391/02/12سـاعت 21 نويسنده سحر| |

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.
اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند:
که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.
سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.
هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:
مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست.
در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

پیام اخلاقی شو ننوشته بود من خودم میگم!

گاهی بهتره به حرف دیگران گوش ندی! شاید به نفعت نباشه

تاريخ جمعه 1391/02/08سـاعت 20 نويسنده سحر| |

سلام دوستای خوبم
این داستان یکم طولانی ترِ ولی به نظر من ارزش خوندن داره
هرکی دوست داشت بقیه شو بخونه

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند.
هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت.
اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.
گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند.
در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و
در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.

رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."


ادامـــه مطلب
تاريخ جمعه 1391/02/01سـاعت 12 نويسنده سحر| |

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم،
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!
تاريخ سه شنبه 1391/01/22سـاعت 10 نويسنده سحر| |

سلام

عرض ادب و احترام

اینجانب سحرِ فضول

با تمام احترامات

از رویِ ناچاری

ولی از ته قلب تولد یه دونه دکترِ مهربونِ خودم رو تبریک میگم

بهترین آرزو هارو براش دارم

هرکی خواست بره تبریک بگه

ولی خودمم دو روز دیر کردم

http://didar64.blogfa.com/

دکتر دوست داریم

تاريخ دوشنبه 1391/01/21سـاعت 19 نويسنده سحر| |

پسرک به محض رسیدن ، کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد .
پولِ خردها را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد .
با ذوق گفت :
ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

مغازه دار میگه :
به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

تاريخ جمعه 1391/01/18سـاعت 9 نويسنده سحر| |

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .
سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.
در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم .
خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و
سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : 
(( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی
رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

تاريخ دوشنبه 1391/01/14سـاعت 11 نويسنده سحر| |

سلام

تشکر از اونایی که عیدُ تبریک گفتن

برای همه بهترین آرزوها رو دارم

از خدا میخوام که همه سال خوبی رو داشته باشید

و

به همه ی آروزهاتون برسید


عید
رو به همه تبریک میگم

 

دوستون دارم

 

تاريخ دوشنبه 1390/12/29سـاعت 21 نويسنده سحر| |

سلام

 دوستان چطورید؟!

از خونتون چه خبر!؟

زیر و رو شده یا هنوز مشغولید!؟

مامانا حسابی حالتونُ گرفتن یا نه!؟

خب از آپ نشدنا کاملاً میشه به این موضوع پی برد که همچنان درحال رسیدگی به اوامر مامان جون هستید!

منم باید این چند روز باقی مانده سال رو دور از جون مثل ...

(صامت+مصوت+صامت= خَر) کار کنم

خب حالا از طرف ستاد فرا رسیدن بهار بهتون روحیه میدم!

به فکر عیدی باشید خستگی تون دربره!

پیش پیش عید و بهار رو به همتون تبریک میگم

از همتون عیدی میخوام

یادتون بره دیگه میشید رفیق بی معرفت،من که از بی معرفتا خوشم نمیاد پس دیگه پیشتون نمیام حتی اگه بیاید کلی التماس کنید

من به همه ی دوستام عیدی میدم

یا قبل عید یا بعدش!

ولی بهترین عیدیِ من به شما آرزوی یه سال خوب واسه همتونِ 
(فکر کنم این از همه بهتره نه)

شاید قبل عید یه غافلگیری واسه همه داشته باشم

واسش رمز میذارم از الانم هر کی خواست بگه رمزشُ میدم تا بعد بیاد ببینه

(البته گفتم شاید پس اگه اون اتفاقی که میخوام نیوفته غافلگیری هم اتفاق نمیوفته)

اضافه شد: (اتفاقی که منتظرش بودم نیوفتاد،اول سال ۹۱ که برام بد بود امیدوارم تا آخر همین نباشه)

این چند روزِ آخر سال بهتون خوش بگذره و خیلی شیطونی نکنید

دست به آتیش نزنید اوف میشید

مثل همیشه

دوستون دارم

تاريخ پنجشنبه 1390/12/18سـاعت 19 نويسنده سحر| |

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد،

 او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد،

 او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....
تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید،
روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت،
دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود،
او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست،
آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

تاريخ جمعه 1390/12/05سـاعت 17 نويسنده سحر| |

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگار که با نگاهش نداشته‌هایش را از خدا طلب می‌کرد،
انگار با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد داخل فروشگاه رفت. چند دقیقه بعد....

در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.
پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد...

تاريخ یکشنبه 1390/11/30سـاعت 17 نويسنده سحر| |

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.

 از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود،
دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و
در
همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و
برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد:

ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

 پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت،
یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت.
او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین کره بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود/
این گره بگشوندنت دیگر چه بود

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند
ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است.

 پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

 

تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه ( مولانا)

تاريخ پنجشنبه 1390/11/20سـاعت 14 نويسنده سحر| |

مردی چهار پسر داشت.

 آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد
که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند ....

 پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن....


پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین... و
باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.


پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها... پر از زندگی و زایش!


مرد لبخندی زد و گفت:
همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!
شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید:
همه حاصل انچه هستند که در لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید و
فقط در انتها نمایان میشود،
وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در " زمستان" تسلیم شوید،
امید شکوفایی " بهار" ،
زیبایی " تابستان "
و باروری " پاییز " را از کف داده اید!

 


مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

تاريخ جمعه 1390/11/14سـاعت 9 نويسنده سحر| |

                   

سلام

 

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

اگه بدونی چه خوبه وقتی برف میاد

الان سه روزِ که هوا ابریِ و دو روزِ که داره برف میاد

ولی

چه برفی

من میخوام برم برف بازی
ولی هرچی میاد انگار نه انگار، اثری از خودش بجا نمی
ذاره

بابا یکی نیس بگه آخه مگه زمستون بدون برف بازی،
 زمستون میشه

حداقل یه پیست اسکی هم نمیتونیم بریم
که بصورن انبوه برف ببینیم

عقده نشه ، بگیم نه امسال هم زمستون بود حالا

آخه اینم زندگی ما داریم
(این یکی از تیکه کلام های دوستان بود)

هرکی امسال برف دید جای ما رو هم خالی کنه

قربون همه دوستان

دوستون دارم

تاريخ پنجشنبه 1390/11/13سـاعت 19 نويسنده سحر| |

روغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.

در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.

از یکی از فرشتگان می پرسد :
"این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟"

فرشته پاسخ می دهد :
"این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود"
.

مرد گفت :
"چه جالب آن ساعت کیست؟!"....

فرشته پاسخ داد :
"مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است."

- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟

فرشته پاسخ داد :
ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!

 - خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟

فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.

تاريخ سه شنبه 1390/11/11سـاعت 18 نويسنده سحر| |

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید:
چه می بینی؟

گفت:
آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟

گفت:
خودم را می بینم !

عارف گفت: ....
دیگر دیگران را نمی بینی !

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند :
شیشه
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته
و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،
تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری

تاريخ پنجشنبه 1390/11/06سـاعت 11 نويسنده سحر| |

یادم می آید وقتی نوجوان بودم، بک شب با پدرم در صف خرید
بلیط سیرک ایستاده بودیم.

جلوی ما یک خانواده پر جمعیت ایستاده بود.
به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند،
لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند.
همگی مؤدب بودند.

دوتادوتا پشت پدر و مادرشان،دست همدیگر را گرفته بودند و
با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند،
صحبت میکردند.
مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند،متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:
« چند عدد بلیط می خواهید؟»
پدر جواب داد:
« لطفاٌ شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای ما ».

متصدی باجه قیمت ها را گفت.

پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید:
«ببخشید، گفتید چه قدر؟»

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.

پدر و مادر بچه ها با ناراحتی با هم نجوا کردند.

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.

حتماٌ فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد
و روی زمین انداخت.

بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت:

«ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! »

مرد که متوجه موضوع شده بود، محجوبانه گفت:

« متشکرم آقا ».

پدر خانواده مرد شریفی بود، ولی در آن لحظه اینکه
پیش بچه هایش شرمنده نشود،کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند،
من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

تاريخ دوشنبه 1390/11/03سـاعت 13 نويسنده سحر| |

یکی از دوستانم به نام پل، یک اتومبیل به عنوان  عیدی از برادرش دریافت کرده بود.

شب عید، هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد، متوجه پسر بچه ی شیطانی شد که دور و بر اتومبیل نو و براقش قدم می زند و آن را تحسین می کرد.

پل به او نزدیک شد و پسرک پرسید:« این اتومبیل مال شماست، آقا؟ »

پل سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت:
« برادرم به عنوان عیدی به من داده است».

پسر متعجب شد و گفت:
« منظورتان این است که برادرتان ایت اتومبیل را مجانی، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ وای ای کاش...»

پل فکر کرد کاملاً می داند پسر چه آرزویی می خواهد بکند او می خواست  آرزو کند ای کاش او هم همچو برادری داشت. اما آنچه پسر گفت، سراپای پل را لرزاند.

«ای کاش من هم یک همچو برادری بودم!»...پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با انگیزه ای آنی گفت:
« می خواهی باهم در اتومبیل گشتی بزنیم؟»

« اوه بله، خیلی دلم می خواهد »

 در راه پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت:
« آقا، می شود خواهش کنم که به طرف خانه ی ما بروید؟»

پل لبخند زد. او خوب می فهمید که پسر چه می خواهد بگوید.او می خواست به همسایگانش نشان دهد که با چه اتومبیل بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل در اشتباه بود. پسر گفت:

« بی زحمت نزدیک آن پله ها نگه دارید ».پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیز بر نمی گشت.

او برادر کوچک افلیجش را کول گرفته بود. سپس او را روی پله ی پائینی نشاند و به طرف اتومبیل اشاره کرد:
« آن جاست جیمی، می بینی؟ درست همان طوری است که برایت تعریف کردم. برادرش عیدی به او داده و او دیناری بابتش پرداخت نکرده. یک روزی من هم همچو اتومبیلی به تو هدیه خواهم داد. آن وقت می توانی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه ها را، همان طور که همیشه برایت شرح می دهم، ببینی ».

پل در حالی که اشک گوشه ی چشمش را پاک می کرد، از اتومبیل پیاده شد پسر بچه را در صندلی جلویی اتومبیل نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

تاريخ جمعه 1390/10/23سـاعت 13 نويسنده سحر| |

راهب پیر چشمانش بسته،چهازانو،دست ها بر دامن،سر در

جیب تفکر،کنار جاده نشسته بود.

به ناگاه رشتهِ افکارش با صدای خشن یک سلحشور

سامورایی پاره شد:"ای مرد پیر!جهنم چیست و بهشت کدام است؟"

نخست،گویی راهب چیزی نشنید. اما به تدریج چشم هایش

ار باز کرد.با دیدن سلحشور، که بیصبرانه منتظر جواب در

مقابلش ایستاده بود،تبسم ملایمی در گوشهِ دهانش پدیدار

شد و سرانجام جواب داد:

"ژولیده ای چون تو،با دست و پای آغشته به چرک و

کثافت، موهای شانه  نخورده، نفس بد بو، شمشیر زنگ زده،

با لباس های مسخره، تو می پرسی جهنم چیست و بهشت

کدام است؟"

سامورایی دشنامی شرم آور بر زبان راند.سپس شمشیرش

را بیرون کشید و بالای سر راهب بلند کرد.

رخسارش به رنگ خون درآمده بود و رگ های ورم کردهِ

گردنش، خبر از عزم جزم او در جدا کردن سر راهب می داد.

"جهنم این است!"

راهب پیر این را به نرمی گفت و شمشیر سامورایی به آرامی فرود آمد.

لحظه ای بیش طول نکشید که وجود سامرایی به خاطر جرأت

این موجود نجیب، موجودی که حیاتش را به خاطر آموختن

درسی به او به مخاطره انداخته بود،سرشار از حیرت و عشق شد.

او شمشیرش را روی زمین گذاشت و چشمانش پر از اشک حق شناسی شد.

  راهب گفت :                                                                                      
" و بهشت این است...".

تاريخ دوشنبه 1390/10/19سـاعت 10 نويسنده سحر| |

مردی برای اصلاح سر و صورتش
به آرایشگاه رفت.

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت میکردند.

وقتی به موضوع‌‌‌ "خدا "رسیدند.

آرایشگر گفت:
" من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد "

مشتری پرسید:
" چرا باور نمی کنی؟"

آرایشگر:
" کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندا رد.
به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟
اگر خدا وجود داشت،
نباید درد و رنجی وجود می داشت.
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که
اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد. "

مشتری لحظه ای فکر کرد،
اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و
مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد،
در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.

ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد
و به آرایشگر گفت:

"می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند."

آرایشگر با تعجب گفت:

"چرا چنین حرفی می زنی؟
من این جا هستم، من آرایشگرم.
من همین الان موهای تو را کوتاه کردم."

مشتری با اعتراض گفت:

" نه! آرایشگرها وجود ندارند،
چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است،
با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد."

" نه، آرایشگرها وجود دارند!
موضوع این است که
مردم به ما مراجعه نمی کنند."

مشتری تأیید کرد:" دقیقاً! نکته همین است.

خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه
درد و رنج در دنیا وجود دارد."

تاريخ شنبه 1390/10/10سـاعت 16 نويسنده سحر| |

آدما چند دسته اند؟!

خوبن یا بد ؟

مهربونن یا سنگدل ؟

دل رحمن یا بی رحم ؟

دلسوزن یا بی احساس ؟

با معرفتن یا بی معرفت ؟

به نظر شما ظاهر و باطن آدما یکیه؟!

چند روز پیش که داشیم با دوستم برمیگشتیم خونه

وقتی سوار مترو شدیم یه خانوم با بچه اش کنار ما نشستن،یه کم تا مترو راه بیفته طول کشید.

نمیدونم تاحالا مترو سوار شدینو دستفروشاشو دیدین یا نه،ولی به بعضیاشون اصلا نمیاد که به این کار و پولش نیازی داشته باشن،راستش بعضیاشون از من خیلی خوش تیپ ترن.

بگذریم اون خانومی که بابچه اش کنار ما نشسته بودم یکی از دستفروشا بود ولی اون جزوء اون بعضیا که گفتم نبود.

وقتی قطار حرکت کرد اون خانوم میخواست تا بره و جنساشو بفروشه ولی پسر کوچولوش نمیخواست که مامانش از پیشش بره،

ولی با دو تا شکلاتی که یکی از خانوما به پسر داد تا سرش گرم بشه مامانش رفت.

یه کم که گذشت پسر کوچولو که از صبح با مامانش بود و خیلی خسته شده بود خوابش گرفته و چشماش بسته شد،همش سرش می افتاد و بیدار می شد و دوباره صاف می شست.

دوستم کنارش نشسته بود و من روبه روش، دلم سوختو از دوستم خواستم که سر پسر کوچولوُ بذاره رو پاش تا راحت بخوابه،

ولی دوستم گفت به من چه ربطی داره ...اگه میخوای خودت بیا اینجا بشین !!!

خیلی جا خوردم،چطور دلش اومد این حرفو بزنه !؟ من جامو باهاش عوض کردمو وقتی خواستم سر پسرو رو پام بذارم بیدار شدو صاف نشست ،نمیخواست اون طوری بخوابه چون مامانش پیشش نبود

ولی من از حرف دوستم خیلی ناراحت شدم چون دلش برای اون بچه اصلا نسوخت،اون یه بچه یِ پاک و معصوم بود حتی اگر لباسای تمیزی نداشت یه قلب پاک داشت.

واقعاٌ آدما اینطورین ؟!من از وقتی هفت ساله بودم مامانم پیشم نبود ولی همیشه خواستم با همه مهربون باشم و هر کاری از دستم بر میاد براشون انجام بدم.

دیگه حرفی ندارم ولی واقعاً آدما اینطورین ؟؟!!!!

چرا ما آدما دیگه باهم مهربون نیستیم؟؟؟

بچه ها بیاین باهم مهربون باشیم

دوستون دارم

تاريخ جمعه 1390/10/02سـاعت 13 نويسنده سحر| |

به شما یک جسم خواهند داد.

ممکن است از آن خوشتان بیاید یا بدتان،

در هر صورت این تنها جسمی است که این بار درتمام عمر خواهید داشت.

شما درس هایی خواهید گرفت.

شما در این مدرسهء غیررسمی تمام وقت به نام زندگی ثبت نام کرده اید در این مدرسه هر روز برای یادگیری درس ها فرصتی تازه خواهید داشت.

ممکن است از این درس ها خوشتان بیاید یا آنها را نا مربوط و احمقانه بدانید.

اشتباه وجود ندارد،فقط درس است.

آزمایش هایی که اگر نتیجه هم ندهند،رشد فرآیندی از آزمون ها و خطا هاست،یک آزمایش است.

درست مثل آزمایشی که نهایتاً به نتیجه می رسد،بخشی از این فرآیند است.

درس ها آن قدر تکرار می شوند،تا آموخته شوند.

هر درسی به اَشکال مختلف آن قدر به شما عرضه می شود تا بلاخره آن را یاد بگیرید.

وقتی یاد گرفتید ،به سراغ درس بعدی خواهید رفت.

یادگیری درس ها تمامی ندارد.

هیچ بخشی از زندگی نیست که درسِ مخصوص خودش را نداشته باشد.

تا وقتی زنده اید،درس هایی هم برای یادگیری هست.

"آن جا"  بهتر از "این جا" نیست.

وقتی "آن جا"برای تان تبدیل به "این جا" شود،به سادگی "آن جا" ی دیگری خواهید یافت،که بار دیگر بهتر از "این جا" به نظر خواهد رسید.

دیگران صرفاً آینه های شما خواهند بود.

محال است در کسی چیزی را دوست بدارید یا از آن بدتان بیاید،مگر این که آن چیز بازتابی باشد از چیزی که در خودتان دوست یا نفرت دارید.

این که از زندگی تان چه چیز بسازید، بستگی به خودتان دارد.

شما همهء ابزارها و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید.

این دیگر با خودتان است که با آنها چه کنید. انتخاب با شماست.

پاسخ ها در وجود خودتان نهفته است.

پاسخ به سوالات زندگی در وجود خودتان نهفته است.

کافی است "نگاه کنید"،"گوش کنید" و "اعتماد کنید".

تاريخ پنجشنبه 1390/10/01سـاعت 17 نويسنده سحر| |

MisS-A